تبليغاتX
کوچه شلوغ است.
دوستان و عزیزان همراه.

یک هفته و اولین هفته ی رسمی پایگاه هنری هشت لوگ را با شما بودیم .

با شما بودیم و این اولین هفته را با نام بزرگ استاد هنر طنز ارائی جهان"استاد ارد شرکا" آغاز

و به پایان رساندیم. هرچند نتوانستیم ذره ای از این دریای پرشوکت را برایتان بازگو کنیم و دینمان را درست ادا کنیم اما چیزها آموختیم و خواهیم آموخت.

هفته ی ارد بزرگ جایش را به هفته ی "استاد ممیز" میدهد که یادش گرامی.

اما ای همراهان. ارد بزرگ تمام نمی شود همانطور که محوم ممیز تمام نشد.

ارد بزرگ هر روز و هر لحظه به عنوان سمبل 8لوگ و همه ی هنر همیشه با ماست و ما نیز بر خود می بالیم که با چنین استاد بزرگی آشنا شدیم و در خدمتشان هستیم تا بیاموزیم هنرهائی را که در هیچ موسسه و دانشگاه و کالج معتبری نمی توان آنها را فراگرفت و آموخت.

من از اینجا به "ارد بزرگ"سلامی می گویم و سلامتی اش را هر روز از خداوند خواهانم.

من از اینجا به همه ی خوبان به همه ی دوستان نویسندگان و مدیران سایتهای ارد بزرگ و 8لوگ سلامی دوباره می کنم و از ته دل آرزوی در کنارشان ماندن.

خانم فریبا ملک من مهتاب نویسنده ی کوچه 8لوگ از شما تشکر می کنم.

تا فردا .

 

+ نوشته شده توسط مهتاب و وبگروهی دکتر سهیل خلیل پور در Fri 28 Jul 2006 و ساعت 17:51 |
من اندر سخت جانی شهره ی دنیای دیرینم

تو پنداری، مجارستانم و چین و لهستانم؟

من آذربایجانم، مهد زرتشت بهی کیشم

صمیمی پاسدار دودمان آل ساسانم

من امضا کرده ام، منشور استقلال ایران را

به خون پاک خود، کان موج ها دارد به شریانم

من اندر قله ی خاک وطن، عنقای آزادم

تو ایدون میفریبی تا کشانی، کنج زندان

من آذربایجانم، بیشه آزاده شیرانم

بگو با روبهان، بازی مکن، با نره شیرانم

من آذربایجانم، لقمه چرب گلو گیرم

به کام دوست چون شهدم، به حلق خصم استخوانم

من آن صید گریزان پایم ای صیاد نابخرد

چه دامم گسترانی، تا به دام آری تو آسانم

به چندین حرف هذیانی، به افسونم چه میخوانی

مگر من، ای حریف خیره سر، طفل دبستانم

برای من عبث، افسون همی خوانی، نمیدانی

که من خود کهنه پیر دیرم و استاد ِ دستانم

ار این نزل مهنا داری ار، بر مردم خود ده

به جای آنکه میخوانی، چنین با وعده مهمانم

اگر موج ُفتن، ارکان هستی را بلرزاند

نخواهد شد درنگ و رخنه ای، در عزم و ایمانم

اگر در کوی جانبازان، نشانی دارم و نامی

من آن نام و نشان، بر شهریار خود گروگانم

به بند ِ بند ِ جانم، رشته، تار و پود، این پرچم

نخستین روز تکوین جهان، جولای کیهانم

تو پنداری، به مکر چند تن، آغوز هرجائی

توانی دور از ایران سازی و رسم نیاکانم؟

زمانی دور از ایرانم نمودی، تا سحر هر شب

تو غافل بودی و خون میچکید از نوک مژگانم

هنوز اندر فراق یوسف افتاده بر چاهم

پی گمگشته ی خود، هم نوای پیر کنعانم

"دکتر سهیل خلیل پور با تشکر از دستان مهربان وشجاع "

+ نوشته شده توسط مهتاب و وبگروهی دکتر سهیل خلیل پور در Tue 25 Jul 2006 و ساعت 16:26 |
  احمد شاه مسعود و ارد بزرگ

تصویر گویای پست مربوط می باشد.آدرس هم که نقش بسته و البته شما دراینجا(همینجا آره.یه کم اینور آها آره همینجا)می توانید با کلیلک کردن ببینید اصل ماجرا و خاطره را. خاطره ای که اصاش را لزومی بر بازگو کردن نیست چرا که می توان با کلیک بر روی لینک عکس دو مرد بزرگ را دید و هم عشق کسی که همیشه یکی از دغ دغه هایش احمد شاه مسعود بود.این خاطره از علی شاهچراغی نقل شده است و من مهتاب فقط  مقدمه ی آن را نوشتم و از دکتر خواهش کردم مطلبش را در این صفحه بگذارد باقی مطالب که از جهاتی برای من هم بسیار عجیب(واژه ای مناسب نمی یابم و عجیب را می نویسم که برای من عجیب است)است.

در زمانی که جنگهای داخلی افغانستان را در هم می کوبید و دستهائی آشکار به آتش زدن این خاک کهن از دست رفته با مردمانی محجوب و همیشه در زیر فشار دیکتاتورهائی چو طالبان و پاکستان و ...کمک می کرد شیر تنگه ی پنجشیر احمد شاه مسعود همیشه یکی از حرفهای روز ما با دوستمان دکتر خلیل پور بود.و من احمد شاه مسعود را از دریچه ی نگاه ایشان می شناختم.و برایم بسیار مثل حالا عجیب بود که چرا ایشان اینقدر احمدشاه مسعود را دوست دارند بدون آنکه حتی ایشان را دیده باشند و زمانی این برایم عجیب تر شد که بعد از عروج احمد شاه مسعود دکتر یک مستند داشت از مصاحبه ای با ایشان و صحنه هائی از ایشان و انگار یکی از شاعران ایرانی قطعه ای سروده بود که ایشان خودش آن را خواند و نغمه ای با تم افغان که به دشتی می خورد اما کمی در ریتم تندتر و صدای سازهای گمشده در یاد هنرمندان موسیقی امروز ایران که با یک سینتی سایزر و کیبوردی خوب همه ی نغمه های دلنواز را از بین می برند.

وقتی دکتر گریه می کرد و هروقت که دلش تنگ بود این نغمه را می گذاشت ما هم عادت کرده بودیم و همه ساکت فقط گوش می کردیم و مثل همیشه چشمانمان به مچ دست و انگشتهای ایشان بود که در چنین مواقعی که ایشان خبرهای اینچنینی مثل بم را می شنید با گوش دادن به یک موسیقی از همان جنس انگشتانش مشت می شد و می شد رعشه ی این مشت را دید و حدس زد که دچار چه حالت روحی شده و سریع وقتی نم را از صورت پاک می کرد به سراغ نوشتن می رفت.

دکتر خلیل پور:خبر که رسید من آشفته بودم و نمی دانستم که چگونه این اتفاق افتاد. نمی دانم چه نیروئی مرا به سوی این مرد می کشاند. مثل همین نیروئی که مرا به سمت ارد بزرگ می کشاند. نمی دانستم.همیشه فکرمی کردم احمد شاه مسعود فرد عادلی بود که بود.اما من دور بودم.خبرهای درستی هم پخش نمی شد. زیاد به چنین مواردی نمی پرداختند تا اینکه بعد از خروج طالبان و حمله ی آمریکا خبرها به روز می شد و آن کنفرانس که با سران تشکیل شده بود.کشوری که احمدشاه مسعود بیشتر از هر کس دیگری غصه دار مردمش بود. اما در ایران همه می توانستند از ایشان خبرها را بشنوند و ببینند. همیشه حسرت این مرد را می خورم. تا اینکه این خاطره ی زیبا نقل شد. ارد بزرگ چگونه مردی است؟ احمد شاه مسعود چه؟ جذب شدن نسبت به کسی باید حتما دلیلی داشته باشد اما اینجا مردمانش به گونه ای دیگر جذب هم می شوند.آنها که نگاهشان به دور دستهاست. هستند کسانی که به دوردستها نگاه می کنند اما اینقدر نگاهشان عمیق می شود که موجود زنده ای را زیر پا له می کنند چون نگاهشان به جای دیگر بود.

اما ارد شرکا نگاهش به دوردستهای زیادی است که ما هنوز نمی دانیم و حالا یکی یکی دارد عیان می شود .ارد هیچ موجودی را زیر پا له نکرده است. او اهوئی است که مست در پنجشیر می گردد و به ناگاه پای زخمی احمد شاه را می بندد.

احمدشاه مسعود را می شود نمونه ی مبارزان خالص مردم دانست.احمد یکی بود و دیگر هیچ. اما حالا وقتی فکر می کنم و به این خاطره ی زیبا نگاه می کنم می بینم حتما ایشان ....

واقعا نمی شود گاهی در مورد ارد بزرگ حرفی زد .راست می گوید مهتاب که واژه کم می آورد. چه واژه ای ؟ تمامی دایره واژگان هر مکتب و قشر و زبانی را که بیاورید باز هم نمی شود .

جالب بود .حزن داشت. اندوه از رفتن احمد شاه و نگاهی به استاد ارد.

به راستی چگونه است که یک نفر در جائی باشد که با مخاطبانش فاصله جغرافیا ئیش زیاد اما فاصله ی درونی و قلبی نزدیک. از وقتی که به چنین مواردی در اینجا بر خوردم همه ی چیزهائی را که در رسم و طراحی و هنر و تجسم و مکاتب و نظریه و همه و همه را به گوشه ای انداختم.نه اینکه زود احساسی شوم و حاصل سالها تحصیل و تحقیق و پژوهشم را به سطل زباله بیاندازم. بلکه اینجا قواعدی حاکم می شود که معیار سنجش ندارد. همان جمله ای که گفتم "ارد بزرگ را از هر روی که بنگری سر از آثارش در می آوری" احمد شاه آدم کوچکی نبود.او هم متانتش چو ارد بزرگ بود. پاساگارد کاغذ قلم مداد رنگ و این همه از پی.

پیامهائی که فقط باید رازش را ناگهان کشف کرد. آخر ارد چه هنرمندی است که اینگونه نگاهش به هر طرف می چرخد و هرکجا که بی عدالتی هست جنگی هست خونی هست "نه نمی خواهم ارد بزرگ را وارد مقولات قدسی کنم که اگر هم کنم باکی نیست چو ارد عارفی است که عرفانش در آثارش هویداست. " شاید در این مجال که نتوانستم خوب به موضوع بپردازم کسانی مخالف اینگونه سخن گفتن من باشند اما من با ایمان به این موضوع که ارد بزرگ روح بزرگی دارد و نمی شود به این راحتی ها سر از کار ایشان درآورد.به طوری که اینقدر ساده هستند که نمی شود فهمیدوو پیچیده که می شود راجع به آن روزها و ساعتها حرف زد. هر اثرش ناگهان خودش دهان باز می کند و حرف می زند.

 من مهتاب واقعا نمی توانم درک کنم. احمد شاه مسعود ایتالیا فرانسه دکتر ایران و یک مرد که چهره ی جهانیش در پس متانتش گم می شود. خودش می خواهد که گم شود. وگرنه که مثل خیلی های دیگر که تا همین چند وقت پیش در موارد هنری اینچنینی می خواهند نمایشی دهند و نامی کسب کنند ما همه مجذوب می شدیم و اگر استاد ارد شرکا که بدون کلامی و با آثارش که آن هم به واسطه ی مواردی روشن می گردند .....

جهانی را می شود لرزاند اگر "ارد بزرگ" همه ی انگشتهایش را باز کند و کف دستش مشخص شود.

من مهتاب کوچه از ۸لوگ. با تشکر از دکتر و سپاس از ارد بزرگ که حالا می توانم کمی بیشتر درکش کنم.اندیشه و افکار ایشان معیار علمی را پشت سر گذاشته و به جاهائی رسیده که از درک آن عاجز می شود انسان.

+ نوشته شده توسط مهتاب و وبگروهی دکتر سهیل خلیل پور در Sun 23 Jul 2006 و ساعت 10:28 |